لسان الملك سپهر

320

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

مرد گفت : تو چه دانستى او پيغمبر است ؟ گفت : از تورية مرا ملحوظ افتاده كه او خاتم انبياست و هنوز كودك باشد كه پدر و مادرش از جهان بيرون شوند و جدّ و عمّش كفالت او كنند ، پس به سوى خديجه اشارت كرد و گفت : او زنى از قريش به نكاح درآورد كه بزرگ قبيله و سيّد عشيره باشد . اين سخن را نگاه بدار . و چون برخاست كه بيرون شود با خديجه گفت : نگران نباش كه محمّد را از دست نگذارى كه پيوستن با او كار دو جهان را راست كند . و اين معنى در خاطر خديجه راسخ گشت . و ديگر چنان افتاد كه روزى از اعياد ، خديجه با گروهى از زنان قريش در مسجد الحرام حاضر بود و يكى از يهود بر ايشان گذشت و گفت : زود باشد كه در ميان شما پيغمبرى مبعوث گردد و هر يك بتوانيد او را به شوهر گيريد . آن نسوان همى سنگ پاره به دو افكندند . اما خديجه را اين انديشه در ضمير سخت شد و روزى با ورقة بن نوفل بن اسد كه پسر عمّش بود گفت ! مىخواهم شوهرى كنم و اين مردم كه در طلب من تعب برند هيچ يك را پسنده ندارم . و اين ورقه از بزرگان قوم عيسى بود و از علوم نيك خبر داشت و از كتب آسمانى دانسته بود كه پيغمبر زنى از قريش به سراى آرد كه آن زن سيّدهء قوم خويش بود و گمان داشت كه آن زن خديجه خواهد بود . بالجمله در جواب خديجه گفت : اگر خواهى تو را حديثى عجب مشكوف دارم ؟ و مقدارى آب حاضر كرده عزيمه بر آن بخواند و فرمود تا خديجه بر آن آب غسل كرد و از انجيل و زبور چيزى بنوشت و گفت : اين نگاشته را در زير سر خويش بگذار و به خواب كه شوهر خود را در خواب بخواهى ديد . چون خديجه چنان كرد در خواب ديد كه مردى به نزديك او فراز شد با قامتى به اندازه و چشمى سياه و گشاده و ابروان نازك و لبهاى سرخ و گونه‌هاى گلرنگ با ملاحت و صباحتى به نهايت و در ميان دو كتف علامتى داشت و پاره ابرى بر سر او سايه انداخته و بر اسبى از نور سوار بود كه لجامى از زر و زينى با هر گونه جواهر مرصّع داشت و آن اسب را روئى چون روى آدميان و پاها بر سان پاى گاو بود ، بدان امتداد كه نور بصر راست . بالجمله آن سوار از خانهء ابو طالب همىآمد و خديجه چون او را بديد در